شهر زیتونی من

اعوذ بالله من نفسی و لسانی و بصری و قلبی و الشّیطانِ العینِ الرّجیم

یوسف طوری

یوسف از کار زلیخا هم که ناراضی نبود
کاهنان گفتند دعوا بر سر پیراهن است...
پ.ن:یه چی بگم در حد دو مصرع:
من یوسف قرنم، زلیخا خاطرت تخت
این بار می خواهم خودم گردن بگیرم
۲ موافق ۰ مخالف
کیه اون زلیخای خوشبخت؟؟😁

در کوی تو معروفم وَز روی تو محروم
                   گرگِ دهن آلوده ی یوسف نَدریده
   ما هیچ ندیدیم و همه شهر بگفتند 

                      افسانه مجنونِ به لیلی نرسیده
شعر بالا و پست که همین جوری بود ولی کلا جالب میشدا یوسف هم بچه ی پایه ای بود😁

دمت گرم جوون مرد :)

دوستم قبلا ها به شوخی می‌گفت: اگه من(یعنی خودش) راننده ی گشت ارشاد بودم وقتی کل ماشین پر شد گاز ش رو می‌گرفتم می‌رفتم شمال!آخه این همه آدم پایه رو یه جا با هم نمیشه گیر آورد!!!

به به زلیخارو حتما باما آشنا کنید...

والا اگه دعاهای اعتکاف و لیله الرغائب و احتمالا شب قدر نیمه ی گمشده م گرفت و خودش پیداش شد حتما یه اطلاعیه تو شهر زیتونی می زنم:)

انشالله 
منتظریم....

ما هم منتظریم...:)

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
اینجا زیتون می نویسه از همه جا از همه چی
قدرت گرفته از بلاگ بيان