شهر زیتونی من

اعوذ بالله من نفسی و لسانی و بصری و قلبی و الشّیطانِ العینِ الرّجیم

شهر زیتونی من

اعوذ بالله من نفسی و لسانی و بصری و قلبی و الشّیطانِ العینِ الرّجیم

یا رب مپسند من رقیبت باشم

تنهاتر از این شوم، خدا خواهم شد...

(حسین جنتی)

میان معرکه عمری پلنگ باشی و حالا

                          برای هیچ آهویی خطر نداشته باشی

خطر که هیچ، وجودت، تمام بود و نبودت

                           اثر نداشته باشد، اثر نداشته باشی

تمام شب به تماشا به ماه چشم بدوزی

                           ولی برای پریدن جگر نداشته باشی…

نگو که از تو گذشته، اگر چه مثل گذشته

                           هوای خون و خطر آنقَدٓر نداشته باشی

ولی پلنگ پلنگ ست اگر چه خسته و تنها

                          اگر چه چیزی از آن شور و شر نداشته باشی

#بهروز_یاسمی

یه سریا یکی از بچه های دانشگا گفت چرا تو هیچ کدوم از مراسمای هم ورودی ها نیستی و کلا هم خیلی سخت باهات میشه ارتباط گرفت(اون فرد پسر بود و داستان دخترا جداست اونا کلا سمتم نمیان(البته به جز دو مورد و به جز دانشجوهای کلاسم)) بهش گفتم تنهایی انتخاب خودمه دوستش دارم، نمیدونم چی شد این جمله ی من دس به دس گشت، یه سری با یکی دیگه از بچه های دانشگا حرف میزدم گفت تنهایی انتخابمه! منم زدم زیر خنده، بهش توضیح دادم که وقتی من این حرف رو میزنم واسه این نیست که کسی سمتم نمیاد یا #عاره_و_خلاصه_و_اینا ، من درس دانشگام رو میدم ، درس خودمم خوبه، مهارت های برنامه نویسی و ... که بچه ها بهش نیاز داشته باشن کم ندارم از اون ور هم درآمد خودم رو دارم شرکت میرم و اگه قرار باشه با یکی دوس باشم قطعا تا مدت ها یکی از چنتا از بهترین خاطره هاش ، خاطره های با من بودن خواهد بود، اما تو صرفا به خاطر پس زده شدن از طرف بقیه داری این حرف رو میزنی معلوم نیس با کی بودی ولت کرده اومدی پیش من آه و ناله میکنی و از این جور حرفا میزنی ، میشه گفت تو به جز یه پسر تقریبا خوب هیچ آپشنی نداری، ولی من ده ها کار دارم انجام میدم و خیلی از اتفاق هایی که واسه من داره به عنوان یه اتفاق تکراری و روزمره میافته واسه خیلیا آرزوه

****

میخوام بگم درسته که من آدم به شدت درونگرایی هستم(میگن درونگرا بودن و برون گرا بودن صرفا یه تیپ شخصیتیه و باعث میشه که یه سری کارها واست خوب نباشن از اون طرف هم یه سری کارها واست بهتر باشن البته همه ی اینا قابل تبدیل شدن یا حتی تعدیل هست ) و اون موقع و حتی الان بین بودن با یه سری از افراد یا تنهایی قطعا تنهایی رو انتخاب  میکنم ولی بعضی وقتا واقعا دلم میگیره نمیدونم شاید دوست ها(آبجیا و داداشا)ی بیانی یا دوست های گل و خوب غیر مجازیم باعث تغییر حداقل معیارام واسه دوستی با افراد جدید میشن ولی هر چی هست نتیجه ش اینه که از بین حدود 7 هزار آدمی که تو دانشگا هستن من به جز یه سری از افراد خاص(حدودا 3 نفر که 2تاشون از بچه های دبیرستان و راهنمایی م هستن و یکی شون هم ترم اول باهاش آشنا شدم و از اون موقع هر از چندگاهی هم رو میبینیم) تقریبا دوستی تو دانشگا ندارم این تقریبا 3 نفر هم اون جوری نیس که دلم بگیره بگم دوس جونا کجایید بیاید یه خورده دیوونه بازی در بیاریم حالم(مون) خوب بشه تقریبا اونا سرشون تو کار خودشونه و اگه کارشون گیر نباشه یا اتفاقی هم رو نبینیم، باهام کاری ندارن

البته بگم یکی از بچه های دانشکده هس از هم ورودی ها (علی) میخواستم باهاش دوس باشم و بشم وبمونم ولی رفتارش بعد از آشناییمون ، تو ترم قبل سر یه سری مسائل خیلی خیلی ساده جوری بود که اون موقع که من میخواستم یه نفر پیشم باشه درست همون موقع پیشم نبود و این باعث شد حالا یه حس معمولی همراه با نفرت ازش داشته باشم(میدونم که میای وبلاگم رو دزدکی میخونی بدون که الان هم اگه بتونی حالم رو خوب کنی میتونه اتفاقای ترم قبل رو بشوره ببره) این جوریاست که الان تقریبا تو دانشگا بین این همه آدم تقریبا حس غربت دارم... :(

********

امین جان دادای گلم دوست خوبم خیلی ممنون که با رازدار بودنت و باحال بودنت شاخصه های یه دوست خوب رو تو ذهنم ریختی بهم و انتخاب کردن آدم جدید به عنوان دوست رو سخت کردی برام

محمدحسین دوست تقریبا جدید من نمیدونم دقیقا دوستیمون چجوری شروع شد فک کنم سر انتخابات 92 جلیلی بود ولی هر چی بود دوست خوبی هستی ولی خب قطعا به امین نمیرسی ، نمیخوام مثه اون باشی خودت هم باشی عزیزی برام

******

از بین بچه های بیان درسته خانم ها مقدم هستن ولی خب چون نمیخوام اسمشون رو بگم و  حدس میزنم که حس کنن که بهشون به عنوان یه خواهر چه مثله یه داداش بزرگتر چه به عنوان یه داداش کوچیکتر بهشون احترام قائلم نمیگم ولی پسرها رو ذکرمیکنم:

بهنام دادای گلم،قدح جان، محسن جان، "ابوصامد" ،"بابای نرگس"،"بت بزرگ"،آقا سعید از دوستای خوبی هستن که واقعا دوس دارم ، باهاشون دوس باشم و بمونم البته اگه قبول کنن

میخوام بگم جدای از امین و محمدحسین شما هم تو این چالش تنهایی فعلی من به خاطر خوب بودنتون مقصرید!

*******

حالم جوری هست که حس هیچ کاری رو نداشته باشم با اینکه فردا باید برم به دانشجوها درس بدم و اینکه باید کارای مدریت پروژه ی این پروژه جدیده رو زودتر به شرکت برسونم:(

******

احتمالا این فاز و متن من با اون تصوراتی که از من داشتید ممکنه خیلی فاصله داشته باشه لکن احتمالا تا هضم این موضوع و بهتر شدن حالم سعی میکنم پست نذارم مع الاسف نمیدونم چی میتونه حالم رو خوب کنه،قاعدتا هم این نکته رو مد نظر دارم که حال دوستای عزیزجانم رو بد نکنم و یه جوری خودم باید حالم رو خوب کنم

******

از قشنگی ها بارون یا سرما اینه که میتونی کلاه سوئی شرت یا کاپشنت رو بذاری رو سرت هنزفری به گوش آهنگ گوش بدی و تو خیابون و صحن دانشگا قدم بزنی....

******

و عشق راه جدید که اشتباه تر است....

******

اگه چشمام رو در نمیاری میگم که یکی هست سر کلاس 3 تا 5 یکشنبه ها خنده هاش خیلی شبیه توعه، بغل دستی ش هم به شدت حجاب و حیاش شبیه توعه گفتم که در جریان باشی(هرچند که میدونم اینجا رو نمیخونی)....

*****

دقت کنید که من تو کل متن به جای دانشگاه از دانشگا استفاده کردم!

۹۷/۰۷/۲۲