شهر زیتونی من

اعوذ بالله من نفسی و لسانی و بصری و قلبی و الشّیطانِ العینِ الرّجیم

شهر زیتونی من

اعوذ بالله من نفسی و لسانی و بصری و قلبی و الشّیطانِ العینِ الرّجیم

عاشقانه ای ساده...

جمعه, ۹ آذر ۱۳۹۷، ۰۹:۱۴ ب.ظ

راستیتش این پست قرار نیست پست عاشقانه باشه

 و اگه به این خاطر اومدید بخونید که بهتره از تگ های بغل و بوسه یا اون لیست کنار "شعر و متن ادبی" استفاده کنید!

بعد این متن ی خورده احتمالا طولانی میشه(هیچ پلن و برنامه ای واسش ندارم که قراره تو متن چ اتفاقی بیافته!) و اگه حالش رو ندارید نخونید

*********

دیروز من بعد امتحان دانشگام رفتم ترمینال و به سفری که دوست نداشتم برم ، رفتم یعنی ملحق به خانواده شدم بابت عروسی یکی از دخترای فامیل(اوشون حدودا 17سال از من بزرگتره ! و اگه زمان درستی ازدواج کرده بود الان بچه ش ی چند سالی از من کوچیک تر بود!)

اینکه میگم دوس نداشتم برم واسه خاطر اینکه 

اول اینکه با خانواده نمی تونستم برم (اونا چهارشنبه ای رفتن و من ب خاطر امتحان 5شنبه و شنبه قرار نبود برم پیششون) و با اتوبوس باید این مسیر رو تحمل میکردم

دوم اینکه برگه های امتحان دانشجوهام هست و مشتاقانه منتظرم برم برگه ی سه نفر از بچه ها رو تصحیح کنم(مدیونید اگه فک کنید این س نفر دختر نیستن!!)

سوم اینکه از عروسی اساسا بدم میاد مگه اینکه اتفاق خاصی توش قرار باشه بیافته(البته کلا از اجتماع بیذارم مگر اینکه خلافش ثابت بشه!) چون حس میکنم حیف کردن پوله خب ی عده دورهم جمع بشن بالا پایین بپرن ک چی چ فایده ای واسه این دو تا داره مثلا دوام زندگیشون بیشتر میشه میمیرید اگه ی مراسم ساده ولی صمیمی با هزینه کم درست برگزار کنید،{ مثلا عروسی یکی از رفقای بسیجی من بود(البته داداش کوچیک این بنده خدا دانش آموز مامانم بود که اونا خونواده ی ما رو دعوت کردن) خیلی قشنگ و باحال تو شب میلاد حضرت علی بود دست و شادی و ... بود اما وسطاش مثلا واسه سلامتی و دووم زندگی شون صلوات می فرستادن یا مثلا چون جو صمیمی و دوستانه بود با اینکه ساده بود حتی مامان و بابام که با این مراسما مخالفن خوش شون اومد}بعد چون اساسا هیچ غلط خاصی نمیشه کرد اون وسط (منظورم کتاب خوندن و نوشتن یا ور رفتن با لپ تاپ یا ...) حس اتلاف وقت دارم

خب با هر دلیل و منطقی ک بود رفتیم و مراسم تموم شد و امروز صب برگشتیم تهران،تو راه تو جاده هراز ، امام زاده هاشم وایستادیم ک استراحت کنیم(من از اون موقع که گواهینامه گرفتم پشت فرمون نمیشینیم!(وی گواهینامه را در کمتر از 20 روز گرفته است!)و بابام ی نفری رانندگی میکنه و مامانم هم میگه تا تو نشینی نمیشینم...) برفی بود و خیلی باحال و قشنگ از اون برفا ک دوس دارم تو ولیعصر یا دانشگاه ی بار دیگه بیاد و من با یار_جان تو صحن دانشگاه یا ولیعصر بریم برف بازی!

دو نفر رو موتور بودن با لباسای گرم و از این تیپ های اسپرت باحال ی پسره ک حس میکنم از نظر مادیات کلا همین موتور رو داشت و ی دختر ک حسم میگه نمیتونست خواهر یا نامزد باشه و احتمالا دوس دخترش بود قشنگ سرما ر ومیشد حس کرد موقع پیاده شدن شون و اینکه رفتن فک کنم آش خوردن و برگشتن ما هم ک ی مدتی بود وایستاده بودیم تصمیم گرفتیم حرکت کنیم و خلاصه حرکت کردیم

ذهنم مشغول شد چرا این پسره که احتمالا ن  کار درست و حسابی داره ن موقعیت آنچنانی حس میکنم داشته باشه چرا باید همچین موقعیتی رو واسه دختر مردم درس کنه ک اون دختر بعدا تر ها اگه با این ب هر دلیلی ازدواج نکرد و ی پسر پول دار و خوب گیرش اومد ک با ماشین این ور واون ور میرن حسرت و حس این لحظه ها رو داشته باشه

بحثم سر روابط دوس دختر و دوس پسری نیست (قبلا موضع هام رو اعلام کردم بگردید پیداشون میگنید) بحثم اینه این پسره ک هیچی نداره چرا باید اصن عاشق بشه، اصن مگه نباید واسه عشقت بجنگی ک تو شرایط ایده آل زندگی کنه یا اینکه تو ک نمیتونی از پس شرایط مالی خودت بر بیای دختر مردم رو چرا آوار میکنی رو سر خودت و...

ی خورده حرفام احتمالا با اینکه تو در مورد گشایش های مالی و کمک کردن خدا و ... مواجه میشه ک قبول دارم و بهش مطمئنم اما حس میکنم کل جریان رو نباید دایورت کرد رو خدا خب خود آدم باید ی غلطایی کنه بعد خدا از اون برسونه و میرسونه و اگه میبینی نیست خب احتمالا غلطی نکردی ! ن اینکه خدا نرسونده احتمالا تلاشت ب اندازه ی اونی ک تو ظرفیتت بود نبوده

اینا دو تا بنده خدا رو ی کم جلو تر دیدم (اینکه چجوری از ماشین ما جلو زدن رو بخوام توضیح بدم مربوط ب توقف دوباره ی ما میشه ک اینا زودتر از ما در کل حرکت کردن) دختره احتمالا داشت با پسره درودل میکرد و .. (انتظار ک ندارید با 70 تا سرعتی ک از بغلشون رد شدیم فهمیده باشم چ خبره!)

اینا ب کنار تو یکی از پستای رمزی ی واقعه ای رو شرح کاملش رو نوشتم ک نمیگم چ واقعه ای و چ پستی! خلاصه ش اینکه ی بنده خدایی از من پرسید چجوریه تو این اوضاع ک شرایط اقتصادی داغونه و آدمای 30 40 ساله دارن مینالن شما حس میکنی انقد از نظر اقتصادی اکی هستی ک ب فکر اداره کردن ی زندگی باشی؟

منم تو جواب ش ی خورده از درآمدم و آینده ی تدریس دانشگام اینکه هیئت علمی میشم و ... گفتم ک واقعا حس میکنم تو عمرش اینجوری قانع نشده بود! بعد پرسید با این اوضاع هنوزم فک میکنی زوده واسه ازدواج تون منم با قاطعیت گفتم عاره!


این دو تا واقعه ی بالا رو کنار هم بذاریم داستان اینجوریاست ک من حس میکنم هیچ وق حس دلخوشی ساده از زندگی رو درک نمکنم، احتمالا خیلی از آدمای دور و برم ب این قضیه معتقدن ک اگه قرار باشه *** ی دورهمی رو تبدیل ب خاطرانگیز ترین دورهمی کل عمرشون کنه با مسائل خیلی کوچیک اکثریت رو شاد میکنه مثلا ی تیکه ش رو بگم سر خوردن پفیلا با خونواده هرکی تک بیاره بازی کردیم ک فک کنم خیلی باحال بود(ی چی تو مایه های این جمع خاک برسری خارجی ها ها ک بطری مشروب میچرخونن .. ولی خب اینجا اسلامی و حلال ش رو بازی کردیم!)اما آرامش و عشق من تو این مسائل و خنده های از ته دل خلاصه نمیشه و حس میکنم فاکتور قدرت خیلی مسئله ی مهم تریه ک باید با ی یار_جان بهش رسید(اگه سریال House of cards (خانه پوشالی) رو دیدید ی چی تو مایه های فرانک و کلیر (من زبان اصلیش رو دیدم ولی شبکه 4 دوبله ش رو داره پخش میکنه) اون موقع ها تو سری 1 تا 3 ک با هم خوب بودن) یا مثلا سفر رفتن با پراید و خوشحال بودن خیلی بهتر از سفر کردن با ی ماشین گرون و خوش نبودن هست اما اگه با ماشین گرون باشی و خوشحال چی؟

یا مثلا وقتی میبینم میتونم ب ی جمع قابل توجهی از مردم مملکتم خدمت کنم و واسشون کار انجام بدم خیلی خوب و خوشحال کننده س اما مگه من خدمتکارم! ک ی جای مملکت رو درس میکنی میگن فلان جا هم خرابه بیا قربون دستت اون ور هم درس کن اونور هم درس میکنی(یعنی حداقل طرح بهبود میدی ک ی موقع اگه خواستن اجرایی کن ی چی باشه ن اینکه لزوما داره اجرا میشه) میگن اون یکی و ... بالاخره من باید ی خورده ی دلخوشی کوچولو داشته باشم یا نه؟ خب حداقلش اینه ک برام تعریف کنید ی دلخوشی کوچولو دقیقا چیه ی چی مثه اون دو تا جوونی که با موتور داشتن تو هراز میرفتن و با اینکه شاید احتمالا میدونستن ک کار احمقانه ای هس دوس داشتنشون بازم انگار کل دنیا رو داشتن...

پ.ن1: قشنگ معلومه رد دادم یا ی چن خط دیگه بنویسم؟؟؟؟

پ.ن2: جدی بود واقعا دل خوشی کوچولو می خوام، فک کنید پریروز ک تنها خونه بودم کل حس آزادی ک دلم می خواس تجربه کنم کرانچی خوردن موقع درس خوندن بود! یا مثلا اون سری گفته بودم خیلی دوس دارم موقع تدریس پست وبلاگ بذارم! همینقد تباه

پ.ن3: نامه ای ب فرزندم

عزیزم فرزندم سلام

ب مامانت بگو میتونه بهونه ی موندن من تو ایران بشه و اینکه اینکه میتونه حس دلخوشی های کوچولوی من رو بسازه لکن اول باید ما بهم برسیم بعدا!

تو هم بزرگ شدی درس بخون و سعی کن زیاد سمت توسعه ی فعالیت و کارها و استعدادهات نری ک ب وضعیت مبهم بابات دچار نشی 

مرسی فرزندم:) !

پ.ن4:با اینکه بیان مثله اینستا یا توئیتر بشه و چالش راه بندازید و ب قول بهنام گندش رو در بیارید مخالفم اما ی پیشنهاد بدید ی چالش (با محتوای تولیدکننده یعنی بشینیم بنویسیم و اینجور حرفا ک تخلیه روحی بشیم)راه بندازیم

۹۷/۰۹/۰۹
Zeytoon fruit

توصیه

خاطره

ارسال نظر

نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.