شهر زیتونی من

اعوذ بالله من نفسی و لسانی و بصری و قلبی و الشّیطانِ العینِ الرّجیم

شهر زیتونی من

اعوذ بالله من نفسی و لسانی و بصری و قلبی و الشّیطانِ العینِ الرّجیم

مثله erwin فیلمه The Edge Of Seventeen...

شنبه, ۲۴ آذر ۱۳۹۷، ۱۰:۵۰ ب.ظ

قشنگ روا بود ب عنوان آخرین ارائه‌پروژه‌ی گروهی کارشناسی‌م با تو هم گروه می‌شدم و بعد کلاس با هم می‌رفتیم کافه و ی خستگی در می‌کردیم

ولی متاسفانه من و تو همگروهی‌ نبودیم 

و 

من از همیشه خسته‌تر/رنجورتر/پرالتهاب تر ولی مقاوم 

 تو از همیشه خسته‌تر/رنجورتر/پرالتهاب تر ولی زیبا :(

 

خب امروز آخرین ارائه ی گروهی کارشناسی م رو تو درس طرح ریزی واحدهای صنعتی دادم ی چی بود ک تو هر محاسبه ی هر دپارتمان ی کد تو ی نرم افزار زده بودم و ی فایل ارائه ی فوق العاده زیبا درست کرده بودم ک اصن اووووف جووون

تو کف موندن ی جمعیت قابل توجهی از کلاس جای خود داره

ارائه مون 3 نفری بود ک تقریا از دقیقه ی 3 به بعد اون 2 نفر هیچ حرفی نزدن! ولی مطمئنا اگه تو پارتنر ارائه م بودی با این فایل ها ترکیب فوق العاده ای میشدیم

در مورد عنوان بخوام توضیح بدم ک باید فیلم رو دیده باشید اما این کلیپ از ته فیلم منظورم هست ک این پسره از این دختره خوشش میاد بعد ی انیمیشن اینجوری میسازه و دختره رو دعوت میکنه بیاد این رو ببینه تو این انیمیشن از کفش دختره از رنگ موهاش و رفتار دختره استفاده کرده و .... دوس داشتم بعد از خستگی های تهیه ی این ارائه بعدش مثله این با ی یار جانی می رفتیم بیرون یا مثلا اون میاومد ب خاطر عالی بودن این ارائه بهم تبریک بگه ولی خب در جریان هستید ک من تو رل نیستم و هق و هوق و آه و ناله!

 

 

 

پ.ن1:

ولی فهمیدن حرفای کسی که چشاش قشنگه واقعا سخته ....

پ.ن2:

ایشالله خنده های هیچ خونواده ای قطع نشه

با خبر شدم یکی از دوستای دانشگاه دخترخاله هاش ک مثله ی خواهر واسش بودن(دوست من پسر می باشد) تو ی تصادف همه شون فوت شدن و از نظر من ک خواهر ندارم  این غم انگیز ترین حالت خمگین شدن است....

پ.ن3:

«کاش هیچ گاه ندیده بودمت»

دردناک ترین آرزوی آدمی، در اوج استیصال و نا امیدیه...

پ.ن4:

یک‌نفر هست، خودش نیست

ولی خاطره‌اش

صبحِ هرروز  

مرا سخت بغل می‌گیرد...(آره درسته پتو داره موقعی ک من میرم دانشگاه واسم شعر میگه!)

پ.ن5:

آخرین برگ سفرنامه ی باران این است ؛ که . . . زمیـــــــــــــــــــــن ؛ چرکین است... :/

پ.ن6:

نوشته انقد بقیه رل زدن من نگا کردم میترسم رفتم بهشت اونجا دوستام با حوری ها برنامه داشته باشن من پا منبر حضرت سلیمان دارم با مورچه‌ها بحث عقیدتی کنم

پ.ن7:

ی حسه تنفر خاصی نسبت ب اونایی ک آزادی خودشون رو واسه رفاه می فروشن یا غرور خودشون رو واسه کسب رفاه حداقلی ک تو ذهنشون از ی چی درسته کردن دارم،ایشالله در مورد توسعه و پیشرفت و رفاه و آزادی ی سری متن ها خواهم نوشت

۹۷/۰۹/۲۴

ارسال نظر

نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.