شهر زیتونی من

اعوذ بالله من نفسی و لسانی و بصری و قلبی و الشّیطانِ العینِ الرّجیم

شعر غمگین لطفا🙏

اون پروژه‌ای که گفتم بین حذف درس یا همگروه شدن باید یکی رو انتخاب کنم به خاطر شرایط خاص من و دانشکده و استاد(و استاد😢) مجبورم برم تو یکی از گروها

یه شعر غمگین درباره ی ادامه دادن مجبوری یا پذیرش جبری یه واقعه تلخ یا غمگین بودن از حضور در جمع بفرستید ممنون می‌شم ازتون

مثلا

مجنون اگر چه چندی‌ست دست از جنون کشیده

لطفا به او بگوئید "لیلی ادامه دارد..."

البته این از نگاه خانم ها ست(شعر از خانم نفیسه_سادات_موسوی هستند)

یا مثلا


مثل آن مرداب غمگینی که نیلوفر نداشت
حال من بد بود اما هیچ کس باور نداشت


در گلویم غم صد چلچله ی گریان است
دور من هیچکسی جز خود "تنهایی" نیست


 هرچه رامی شد از درون دیدم

جن ندیدم ولی جنون دیدم

بامن آماده ی جهنم باش


هر کس که امید بلندی داشت
دنیا به دستاش تفنگی داد


دیگر نشان صلح نخواهم بود
این است حرف تازۀ زیتون: جنگ


این داستان عقل تلخی بود
که آرزوهای قشنگی داشت
#زیتون_نوشتها(این از خودمه!) 

۳ موافق ۰ مخالف
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
اینجا زیتون می نویسه از همه جا از همه چی
قدرت گرفته از بلاگ بيان