شهر زیتونی من

اعوذ بالله من نفسی و لسانی و بصری و قلبی و الشّیطانِ العینِ الرّجیم

شهر زیتونی من

اعوذ بالله من نفسی و لسانی و بصری و قلبی و الشّیطانِ العینِ الرّجیم

۲۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «توصیه» ثبت شده است

این متن رو قبلا پیشا یه جا خونده بودم الان دقیق یادم نیست کجا بود:|

*

ﻣﺎﺩﺭم اﮔﺮ دختری ﺭﺍ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﺑﺎﻣﻦ ﺑﻪ دوچرخه ﺳﻮﺍﺭﯼ،ﮐﻨﺴﺮﺕ ﺭﻓﺘﻦ،ﻓﯿﻠﻢ ﺩﯾﺪﻥ، ﺷﻌﺮ ﻭ ﮐﺘﺎﺏ ﺧﻮﺍﻧﺪﻥ، کافه ﺭﻓﺘﻦ ﻭ ﺷﺐ ﮔﺮﺩﯼ ﻫﺎﯼ ﺑﯽ ﻫﻮا، سفرهای ﺑﯽ ﻫﻮﺍ ﻭ ﺳﺮﺑﻪ ﺳﺮﻫﻢ ﮔﺬﺍﺷﺘﻦ ﻭ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺑﺎﺯﯼ ﻫﺎﯾﯽ ﺍﺯﺍﯾﻦ ﺩﺳﺖ ﺯﺩ ﻭ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺑﻪ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﻮﺩﻧﻤﺎﻥ ایمان ﺩﺍﺷﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺯﻣﯿﻦ ﻭ ﺯﻣﺎﻥ ﻭ ﻫﺮ ﭘﺸﻪ ﯼ ماده ای ﮐﻪ ﺍﺯﺩﻭﺭو ﺑﺮﻡ ﺭﺩ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﮔﯿﺮ ندﺍﺩ ﻭ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺍﺣﺴﺎﺱ "ﺭﻓﯿﻖ" ﺑﻮﺩﻥ داﺩ ﻭ ﻧﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺍﺣﺴﺎﺱ "مرد" ﺑﻮﺩﻥ طﻮﺭﯼ ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﻪ ﺭﻓﺎﻗﺖ ﻭ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﻣﺎﻥ ﺣﺴﻮﺩﯼ ﺷﺎﻥ ﺷﺪ , ﺁﻥ ﻭﻗﺖ ﺷﺎﯾﺪ ﯾﮏ ﻓﮑﺮﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﺳﯿﺪﻧﺖ ﺑﻪ ﺁﺭﺯﻭﯾﺖ ﮐﺮﺩﻡ! ﮐﻪ ﺑﺎﻋﻠﻢ ﺑﻪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺍﯾﻦجا زمین ﺍﺳﺖ، ﻭ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺳﻨﺪِ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﻮﺩﻥِ "ﻣﻦ" ، "ﺍﻭ" ﺑﺎﺷﺪ، ﺳﻨﺪِ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﻮﺩﻥ ﺩﻭﻃﺎﯾﻔﻪ ﻭ ﺣﺮﻑ ﻭ ﺣﺪﯾﺚ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ است احتمالا هرگز به آرزویت نخواهی رسید

*

روی این متن من حرف زیادی ندارم بعضی بخش هاش رو واقعا قبول دارم ولی بعضی بخش هاش برای اینکه توصیف کننده ی حس من باشه نیاز به تغییر و تکمیل داره
مثلا من واقعا دوست دارم خانمم رو من حساس باشه(گیر دادن یه چی دیگه هست قاطی نشه باهاش)

یا مثلا دوست دارم یهو مثلا تصمیم بگیریم بریم جمکران یا مشهد همین جوری یهویی

یا مثلا تو پیاده روی اربعین(البته ظاهرا فضاش واسه خانم ها میگن مناسب نیست) ولی اگه نشد حداقل کربلای دوتایی رو بریم

یا ....
پ.ن1:آدم هایی هم هستن که درسته رل ندارن ولی تعهد دارن

پ.ن2:خیلی بی انصافیه که من اینهمه کار کنم بعد اونوق هیجکی نباشه باهاش خستگی یه روز کاری رو از بین ببریم،اصن اوضاعیه دیکه به جایی رسیدم واسه اینکه تو شرکت بتونم دووم بیارم هنزفری به گوش با یه سری آهنگ تکراری که انقد پلی کردم حالم دیگه ازشون بهم می خوره ، کارام رو انجام میدم، همینقد تباه🙃

پ.ن3:در مورد آهنگ و کلا از اینجور چیزا که یه مدت ذهن رو مشغول میکنن تا آدم به یه چی دیگه فکر نکنه،(یه جور کنش مخدر گونه به ذهن میده) من حرف و نوشته زیاد خوندم و حتی خودم هم نوشته دارم ولی از اونجا که خودم الان راه بهتری واسه آرووم شدن ندارم و خودم به این مسئله عمل نمیکنم ، انتشار این مطلب رو "خر" میدونم،همین و تامام

۳ نظر ۱۱ مرداد ۹۷ ، ۲۲:۳۵
Zeytoon fruit

خط قرمز برای من لب توست ، تو بگویی بمیر میمیرم 

مطمئن حرف میزنم اما ، تو بگو پس بگیر میگیرم

حرف هایت برای من سند است،خنده ات لحظه های مستند است

چشمهای تو دلبری بلد است   از نگاه تو تحت تاثیرم

هر کجا میروم کنار منی ، تو غرور من اقتدار منی
یار غار منی نگار منی ، تو گره خورده ای به تقدیرم
هر چه که خنده هات شیرین است، اخم هایت چو پتک سنگین است
خوف همراه با رجا این است ، گفته استاد درس تفسیرم 
تیغ بر کش که درد کار من است ، فاش میگویم این نگار من است
زخم تیغ تو اعتبار من است ، من به دنبال زخم شمشیرم

سید تقی سیدی

پ.ن۱:بی شوخی خط قرمز هاتون اونایی که میشه گفت البته رو اگه می‌خواید بنویسید یا اصن تو وبلاگتون بنویسید این زیر لینک بدید

پ.ن۲:یکی یه جایی نوشته بود

سیاسی ترین اتفاق در من
لب های توست
لبخند که میزنی
انقلاب می شود

۰۷ مرداد ۹۷ ، ۰۹:۴۰
Zeytoon fruit


رابطه ی فامیلی نداشتیم
هم کلاسی نبودیم و اهلِ رد و بدل کردنِ جزوه هم
ما مجازی بودیم و طرفینِ رابطه ای از نوعِ فالوور فالویینگی

از آن رابطه هایی که یکی لایک می کند دیگری غش
که فاصله و مجازی سرش نمی شود
دلیل و منطق نمی فهمد

“تو او را ندیده ای پس چطور دوستش داری؟”
نمی داند

عمیقا دوستش داشتم و دقیقا کنج قلبم خانه کرده بود. پذیرفته بودیم که آدم ها همیشه نمی توانند در زندگی هم باشند و گاهی باید به زیستن در قلب هم اکتفا کنند

دوستش داشتم
البته خودش را که نه
تصویرِ ذهنی ای را که برای خودم ترسیم کرده بودم
من در خیالبافی تبحر خاصی داشتم و حالا می توانستم به نحو احسن از آن استفاده کن

میتوانستم قلم مو دست بگیرم و روی صفحه ی خیال،یک مردِ بذله گوی جذاب-همان مرد رویاهایم- را نقاشی کنم
مردی که خیانت نمیکند، دروغ نمی گوید، خشمگین نمی شود و مهمتر از همه مرا می پرستد

میتوانستم اوقاتِ بی حوصلگی آفلاین شوم و عین خیالم نباشد کجاست و چه میکند
میتوانستم نگرانِ زنانگی هایی که اکثر زنان دارند مثلِ فرمِ ابرو و تکراری شدن رنگ مو و و و نباشم

من به مقصد فکر نمیکردم و در پیِ دلنشین ساختنِ جاده بودم
در پیِ همان لایک ها و تپش قلب ها و ادا اطوار های مجازی
این دوست داشتن عجیب بود و به طرزِ فجیعی احمقانه
اما خب
من همچنان دوستش داشتم

♦♦—————♦♦

مهسا پناهی

۴ نظر ۰۴ مرداد ۹۷ ، ۰۸:۱۲
Zeytoon fruit

چرا مسائلی که با دعوا خیلی راحت حل میشن رو انقد درباره‌ش حرف می‌زنیم؟؟🤔


پ.ن۱:🌵🌵🌵یکی اومد یه چی گفت باید بذارید برید؟ واقعا متوجه نمی‌شم🌵🌵🌵

پ.ن۲:بمونید لدفا اصن روزمره هم بنویسید ، هر کی هم خوشش نمیاد نخونه

۲۳ تیر ۹۷ ، ۰۸:۱۸
Zeytoon fruit
تو نوجوانی تصمیم داشتم دنیا رو عوض کردم؛ بعد تر متوجه شدم سخته تصمیم گرفتم ایران رو بهتر کنم؛ بعد یکی گفت باید از خودت شروع کنی، دیدم عوض کردن خودم به شدت سخت تر از دوتای قبل ه ،الان تصمیم گرفتم هر چند روز یه بار ساقیم رو عوض کنم
۸ نظر ۲۲ تیر ۹۷ ، ۱۶:۴۷
Zeytoon fruit


از طرف می پرسن معیار شما واسه انتخاب همسر چیه؟ می گه: صداقت فاطمه. عفاف زهرا. صبر زینب. هیکل جنیفر لوپز یا سوفیا لورن(شاخصه ی بدحجابی که جناب علم الهدی به جامعه معرفی شون کردن!)

۱۸ تیر ۹۷ ، ۲۰:۰۴
Zeytoon fruit

این قلب ترک خورده ی من بند به مو بود 

من عاشق او بودم و او عاشق "او" بود ….

(سید تقی سیدی)

نمی دونم چقد به سریال دیدن علاقه دارید، من خودم نه وقت آنچنانی واسه دیدنش دارم نه حال آن چنانی واسه پیگیر بودن یه فیلم،شده بشینم که کتاب چند جلدی چند صد صفحه ای رو جز به جز با تحلیل بخونم ولی حال سریال دیدن ندارم، مینویسم،طولانی هم می نویسم تحلیلی می نویسم،علمی می نویسم ولی سریال نه، مگه اینکه مجبوری یا تو یه تایم خاصی مقارن با زمان غذا خوردن یا دور هم جمع شدن خونواده یا تو یه مهمونی اجباری باشه وگرنه اینکه خودم پیگیر باشم نه

سریال ماه رمضون به خاطر مقارن بودن با تایم اذان و افطار و غذا خوردن بعد افطار از اون جور سریال هاس که مجبور می شم ببینم

امشب تو سریال بچه مهندس شبکه 2 یه اتفاق هایی افتاد که قصد ندارم همش رو شرح بدم فقط یه تیکه ش واسه من سنگین بود

دختر خانمی که تو اون مجموعه کار می کرد"زینب خانم" عاشق "آقا محمد" قصه بود ،یه دختر خوب و معقول و یه پسر مذهبی و خوب و مثبت

اتفاقی که امشب تو فیلم افتاد این بود که "محمد" قصه رفت به "رویا خانم" که با صحبت های انجام شده بین این دو تا این جوری منتقل می شد که خیلی هم دختر معقول و مناسبی نیست و ترکیب این دو نفر هیچ جوره نمی تونه ترکیب مکملی باشه،پیشنهاد ازدواج داد

"زینب" عاشق محمد بود و هیچ وقت بهش نگفت، "محمد" عاشق "رویا" شد که هیچ تناسبی با هاش نداش،"رویا" 

عاشق یه سری ویژگی هایی هس که نه در اون لحظه و نه در لحظه های آینده ی نزدیک قرار نیست "محمد" به اون شاخصه  ها برسه

اگه "زینب" به "محمد" این رو غیر مستقیم می گفت که ازش خوشش میاد شاید حالش انقد خراب نمی شد

چند روز پیش وفات حضرت خدیجه (س) بود"اولین بانوی ایمان آورنده به پیامبر" داستان ازدواج و ویژگی های حضرت خدیجه خودش تو این پست جاش نیست ولی ای کاش یه خورده به این قضیه فکر کنیم چرا یه سری چیزا رو الکی تابو می کنیم در صورتی که خلاف این مسئله ها تو دین مون وجود داره

تو قرآن داریم "الْفِتْنَةُ أَشَدُّ مِنَ الْقَتْلِ" تعریف دقیق فتنه یعنی "اختلال همراه با اضطراب"


* این یعنی اگه شما یه چی رو دوس داری و نمی ری سراغش کاری که با خودت کردی بدتر از قتل نفس هست

* این یعنی وقتی یه سری چارچوب های مانع عقلی جلوی راهت نیست و رسیدن به هدف رو دوست داری و نمیری سمتش یعنی کاری بدتر از قتل نفس کردی

*این یعنی وقتی یه نفر رو دوست داری و دلایل عقلی واسه رد کردنش وجود نداره و نمیری سمت طرف(اعم از دختر و پسر البته با حفظ ارزش و احترام خود شخص) یعنی کاری بدتر از قتل نفس کردی

*اینکه بابایی بدون دلیل درست و منطقی جلوی ازدواج دخترش رو میگیره،و نمیذاره دختری که عاشقانه و عاقلانه یه پسری رو که دوس داره بهش برسه داره بلایی بدتر از قتل نفس در حق اون دختر انجام میده،  داشتم با یکی از صاحب نظران حوزه ی حدیث حرف میزدم می گفت اینکار یه جورایی بدتر از دوران جاهلیت و زنده به گور کردن دخترا هست چون طبق نص قرآن اومده فتنه از قتل بدتره،یعنی تو دوران جاهلیت مدرن الان زنده به گور کردن دخترا و پسرا و حتی فراتر از اون رواج داره...

این نوشته درد داشت ببخشید

#زیتون


۱ نظر ۰۶ خرداد ۹۷ ، ۲۲:۴۸
Zeytoon fruit

هیچ جوره تو کتم نمیره ،تو روز الست من این جاهای زندگی رو دیده باشم بعد بگم اکی قبوله من تو این دنیا میام😕

کاشکی حداقل میشد یه تیزر از آینده های خودمون هم با خودمون می فرستادن زمین یکم امیدوار تر میشدیم😔

این آپشن که این جاهای زندگی رو با سرعت تند ببریم جلو،همون ،اونم نداریم😞

دوس دارم کل تایم خالی هام رو تو شرکت باشم بشینم کار کنم کمتر به بقیه چیزا فک کنم،بیخیال درس دادن،بیخیال دانشگاه،بیخیال این دنیا...

۴ نظر ۲۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۹:۳۹
Zeytoon fruit


نسلی شدیم که حــرف هایمان را
با عکس های پروفایلمان میزنیم

خیـــــلی عکس هارا دوست نداریم ولی میگذاریم تـــا
شاید
دلش تنگمان شـود
میگذاریم تا شـاید
رگــِ غیرتش باد کند
…و

بـرای آدم هایی که ترکتان کردند
حرف نزنید
چه خودتان چه با عکس هایتان

علی قاضی نظام

۶ نظر ۲۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۹:۲۵
Zeytoon fruit

در مورد هدف های پسرا که مطمئنم ولی بعد دیدن رفتار چن تا از دخترا شک دارم

من معتقدم:

خود دخترا (اکثر شون البته) می‌دونن هدف پسرا چیه فقط انتخاب می‌کنن که از کدوم پسر گول بخورن...


قبول دارید؟؟

۸ نظر ۱۵ فروردين ۹۷ ، ۲۱:۳۷
Zeytoon fruit

 

پ.ن1:بخش جاوا رو فعال کردم از این به بعد از کلیپ هایی که ساختم و در فضای مجازی پخش شده تو وبلاگ میذارم:)
پ.ن2:لشگر فرشته ها رو پارسال تو روز تولدم ساختم،جدا از این موضوع کلا درباره ی اینکه یه تحسین و تشویقی در خصوص بانوان و دختران چادری داشته باشم رو خیلی دوست دارم:)) هر چند که بعد از یه سری صحبتا با برخی از علما تصمیم به محدود کردن یه سری از فعالیت ها شده ولی خب فعالیت رسانه رو کامل کنار نذاشتم<

۴ نظر ۰۴ فروردين ۹۷ ، ۱۱:۰۹
Zeytoon fruit

نیمه‌ی گمشده جان سلام

به جای اینکه بشینی تلگرام بازی کنی و وب گردی کنی و بری عید دیدنی و از این جور چیزا بشین امشب یه خورده دعا کن خدا من رو بهت برسونه...

بگم زیاد هم وق نداری

۵ نظر ۰۲ فروردين ۹۷ ، ۲۳:۲۳
Zeytoon fruit
اگر با حیوانات،مهربان نیستید لااقل با مهربان ها حیوان نباشید...
۲ نظر ۰۲ فروردين ۹۷ ، ۱۲:۰۹
Zeytoon fruit


مدیر فروشمون یکشنبه هفته گذشته بازنشسته شد

تو ناهارخوری بهم گفت : از وقتی یادم میاد داشتم کار میکردم احساس میکنم به زنم خیلی بدهکار و مدیونم هیچ وقت نتونستم خواسته هاشو برآورده کنم

بچه هام بزرگ شدند و بقول معروف از آب و گل در اومدند تصمیم گرفتم دست زنم را بگیرم دوتایی باهم بریم مسافرت ؛ بریم بگردیم
بریم خوش بگذرونیم و تازه از زندگی مشترکمون لذت ببریم

امروز ؛ حدود دو سه ساعت پیش بهش خبر رسید همسرش در اثر سانحه تصادف ؛ درگذشت

قدر همو هر لحظه بدونید

مهدی تاجور

پ.ن۱: زائر ها چقدر دل ها و زندگی های عجیبی دارند دیشب واقعا فهمیدم با این همه فعالیت و کارهایی که انجام دادم چقدر حقیرم هم خودم هم آرزو ها و دعاهام باشد که همیشه این حس رو داشته باشم

پ.ن۲: یکی از حاج آقاها می‌گفت شما که خودتون صلاح خودتون رو نمی‌دونی از اون طرف هم خدا و با واسطه ائمه بهترین اتفاق ها و سرنوشت خوب رو برای شما می‌دونن موقعی که میرید زیارت ؛بگید ائمه(امام رضا جون) واستون دعا کنه شما هم هر چند لحظه یه بار آمین بگید

۰ نظر ۲۶ اسفند ۹۶ ، ۰۹:۲۰
Zeytoon fruit

دقیقا ۲۳ سال پیش در اتوبان قزوین-تهران بعد از سیمان آبیک با سرعت ۱۵۰ کیلومتر در ساعت با اتومبیل پاترول دو درب به سمت تهران می‌ آمدم
هم عشق سرعت داشتم و هم اینکه کلاسم دیر شده بود

ناگهان متوجه یک افسر راهنمایی و رانندگی شدم که کنار اتوبان برای اینکه من را متوقف کند چنان بالا و پایین می‌ پرید و دست تکان می‌‌ داد که دیدنی بود

به ناچار در فاصله ‌ای جلوتر توقف کردم و قبل از اینکه من دنده عقب بگیرم ایشان سوار ماشین راهنمایی و رانندگی شد و خودش را به من رساند

تصور من این بود؛ که اتومبیل را به پارکینگ هدایت خواهند کرد و خودم هم با جریمه سنگینی مواجه خواهم شد

پیاده شدم او هم پیاده شد. آنقدر عصبانی بود و فریاد می‌ کشید که اجازه حرف زدن پیدا نکردم. در همان حال پرسید: شغلت چیست؟

من هم که تازه مدرس دانشگاه شده بودم و در سنین جوانی برایم بسیار مهم بود، با عذرخواهی بابت سرعت بالا گفتم استاد دانشگاه هستم؛ کلاس دارم. چون دیر کرده‌ام با سرعت می‌ رفتم

او با فریاد (البته کمی نسبت به لحظات قبل آهسته‌تر) گفت عزیزم، من و امثال من زحمات زیادی کشیدیم تا شما جوانان فرصت درس خواندن پیدا کنید
شما عزیز ما هستید. سرمایه ى این مملکت هستید. تقاضا می‌کنم به‌ خاطر خودت و به‌ خاطر کشورت، مواظب جان خودت باش و این را بدان اگر از خودت مواظبت نکنی بابت مالیاتی که دادم تا تو درس بخوانی راضی نیستم. و بعد دست داد و خداحافظی کرد

مات و مبهوت شده بودم.
خودم را جمع و جور کردم؛ و گفتم: من به شما قول می‌ دهم هیچگاه بیش از سرعت ۱۲۰ کیلومتر نروم

آنقدر برخورد ایشان برایم آموزنده بود؛ که همواره به قولم وفادار بوده‌ ام و همیشه تصور می‌ کنم آن افسر شریف من را می‌ بیند. اگر او اتومبیل مرا می‌‌ خواباند و من را جریمه می‌ کرد، آنقدر تحت تأثیر قرار نمی‌ گرفتم

گاهی یک رفتار چقدر می‌ تواند آموزنده باشد. هرچند هر برخورد قانونی حق ایشان بود

این گذشت تا چند ماه پیش در اتوبان باقری تهران از سمت شمال به جنوب با سرعت ۱۰۰ کیلومتر می‌ رفتم
ناگهان متوجه افسر جوانی شدم که به سمت وسط اتوبان دوید و با تابلویی در دست دستور توقف داد

در کنار اتوبان ایستادم و پیاده شدم
عرض کردم؛ قربان تخلف کردم؟
گفتند: بله اینجا سرعت ۸۰ تاست ابتدای اتوبان هم مشخص شده‌ است. گفتم معذرت می‌ خواهم متوجه نشدم
مدارک را گرفت و جریمه کرد

وقتی مدارک و جریمه را به دستم داد،
گفتم: حال که کار تمام شده‌ است می‌‌ خواستم مطلبی را عرض کنم و ادامه دادم

شما عزیز ما هستید و سرمایه این مملکت، آنطور که شما به وسط اتوبان دویدید من نگران سلامتی‌ تان شدم

شما می‌ توانید شماره اتومبیل خاطی را بردارید و جریمه کنید یا به گشت بعدی اطلاع دهید اما خواهش می‌ کنم به وسط اتوبان ندوید

افسر ساکت بود
به چشمان او نگاه کردم خیس شده بود با بغض خفیفی گفت تا به‌ حال کسی که او را جریمه کرده باشم با من اینطور صحبت نکرده بود

خداحافظی کردم و یاد آن افسر شریفی افتادم که همین جملات را۲۳ سال پیش به من گفته‌ بود، و آن تأثیرات را در روح و روان و دل من گذاشته بود
که دیگر آنطور عشق سرعت نداشته باشم. حال خداوند فرصتی برایم فراهم کرد که من آن جملات سازنده و زیبا را به نسل بعدی همان افسر بگویم

جوانان، عزیزان ما هستند. و سرمایه ى این مملکت؛ لازم است مواظب خودشان باشند
تمام مردم برای بالندگی آنان هزینه داده‌اند، مالیات داده‌اند و زحمت کشیده‌ اند و آنان را دوست دارند. نگذارید از دست بروند

استاد پرویز درگی

۱ نظر ۲۱ اسفند ۹۶ ، ۰۹:۳۵
Zeytoon fruit