شهر زیتونی من

اعوذ بالله من نفسی و لسانی و بصری و قلبی و الشّیطانِ العینِ الرّجیم

شهر زیتونی من

اعوذ بالله من نفسی و لسانی و بصری و قلبی و الشّیطانِ العینِ الرّجیم

اینجا زیتون می نویسه از همه جا از همه چی

پربیننده ترین مطالب

۴۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «زیتون_تلخ» ثبت شده است

یکی از مصادیق تباهیدگی اینه که با دانشجوهایی که TAشون بودی 9 واحد کلاس داشته باشی:(

Zeytoon fruit
۲۴ شهریور ۹۷ ، ۱۰:۱۳

با همه ی این اوصاف هنوز هم معتقدم دنیا به من یه خواب طولانی که دیگه ازش پا نشم بدهکاره:(

***********

جای " علوم اجتماعی " کاش بگذارند
در درس ها سر فصل " تنهایی شناسی " را

 اصغر عظیمی مهر

پ.ن:دعا کنبم واسه هم لطفا:(
Zeytoon fruit
۲۳ شهریور ۹۷ ، ۲۰:۱۰


فقط اون نگاه های گربهه :(


پ.ن1: اگه متن یا شعری به نظرتون میرسه بفرستید

پست تعاملی هست

Zeytoon fruit
۱۴ شهریور ۹۷ ، ۱۶:۱۰ ۳ نظر

یه موقعی هایی هس که آدم هوارتا اتفاق می افته رو سرش از اون طرف هم سر یه سری مسائل دوس داره بره یه گوشه داد بزنه جیغ بزنه فریاد بکشه و ساعت ها گریه کنه و اون وسط هیچکی هم نباشه بهش بگه چرا یا بیا بهت دلداری بدم و از این جور مزخرفات

واسه اینکه دور و برم یه سری افراد هستن که شاید واقعا دلش بخواد کمکم کنن ولی مطمئنم نمی تونم درک کنن مشکلم چیه و اصن نوع برخورد با اتفاقای که واسم می افته رو حالیش نیس من پشت یه چهره ی آروم و ساکت قایم میشم.

Zeytoon fruit
۱۰ شهریور ۹۷ ، ۱۵:۱۸

مع الاسف انقدی معلق و گیجم

مثه یه حبابه منتظر ضربه‌ی تلنگر

Zeytoon fruit
۲۳ مرداد ۹۷ ، ۱۹:۵۷


به خاطر سقفی که نبوده روی سرت

برای چاقوهای شکسته در کمرت


به خاطر سیگار و به خاطر سرطان

برای کشف زنی قد بلند در فنجان


برای آنها که وصله‌ی تنت شده‌اند

برای خاطره‌هایی که دشمنت شده‌اند


به خاطر غزل گیر کرده در دهنت

برای مرده‌ی جامانده توی پیرهنت


برای آن‌ها که در تنت مرور شدند

به خاطر آن‌هایی که از تو دور شدند


به خاطر همه‌ی گریه‌های نیمه‌شبی

خدای گم‌شده در چند جمله‌ی عربی


برای خاطر شعر-این دکان رنگ رزی-

برای این ادبیات فاخر عوضی


برای بالا آوردن جنون تنت

برای جن‌های مست کرده در دهنت


به خاطر بطری‌های چیده روی زمین

به خاطر سردرد و به خاطر کدئین


برای ماندن این دردهای سر در گم

به خاطر بی‌خوابی، به خاطر والیوم


برای وا شدن زخم‌های آخری‌ات

به خاطر سیگار وغذای حاضری‌ات


به خاطر تنهاتر شدن... برای جنون

برای این سرگیجه ...برای غلظت خون


برای کندن این زخم‌های بی‌تسکین

به‌خاطر بیداری، به خاطر کافئین


برای چاقو دادن به دست‌های جدید

برای دوست شدن با شکست‌های جدید


برای رد شدن تانک‌ها... برای تفنگ

برای خوردن قحطی، برای دیدن جنگ


برای رد شدن از روی نعش کودک‌ها

برای آمدن بمب‌ها و موشک‌ها


به رقص مرگ میان تنت ادامه بده

نفس بگیر و به جان کندنت ادامه بده ..

 

"حامد ابراهیم پور"

Zeytoon fruit
۱۸ مرداد ۹۷ ، ۱۸:۳۳
میدونید،خودزنی و خودکشی فقط این نیست که چاقو برداری و بیفتی به جونت، یا خودت را به در و دیوار بزنی یا چه میدونم با سر بری توی شیشه ، گاهی رفتن از یک مسیری که تو رو یاده یه سری چیزا می ندازه،پیاده روی تو یه خیابون، بودن تو یه کلاسی که هیچ وقت از یه زمانی به بعد نتونستی عین آدم توش به دانشجوهات درس بدی، یا حتی وقتی فکر می کنی که چرا از اون زندگی آروم به فکر این افتادی که متفاوت تر از بقیه رفتار کنی تا به یه سری چیزا برسی ،از خودزنی هم خودزنی تره!
وقتی می بینی یه چیزایی واست بوده که تو قبلا واسش می جنگیدی و اصن یه جورایی خود اون مسئله بوده که باعث میشد فشار ها رو تحمل کنی ولی الان اون فشارها هست ولی اون عامل انگیزه دیگه اون جوری که باید باشه نیست، وقتی به همه ی اینا فکر می کنی ، خودش خودکشی بزرگی هس
قبلا پیشا هم گفته بودم ، تفسیر اون آیه ی قرآن که میگه فتنه بدتر از قتل نفسه یعنی چی اینجا بازم تکرار می کنم، فتنه یعنی اختلال در نظم و روند عادی زندگی که معمولا با اضطراب همراهه، این از نظر قرآن بدتر از قتل نفسه،
من زیتون ، یه مدتی میشه که یه سری چیزا رو تو خودم کشتم....
********

من اون بچه پر روام که روش کم نمیشه
ولی الان بدجوری درگیر زندگیشه

....

تو بدترین شرایطم تو سرد و گرمم
به مولا جلو هیچکی سر خم نکردم

.....

ناامید نیستم ولی یکم دل زده ام
شبیه اونیم که یکمی می زده ام

مست ، گیج ، سر در گمم
میخوام برم اونجا که درکم کنن

ولی پابند اشکا و ترسای مادرم
پابند حرفا و اخمای پدرم
پابند خونوادمم
با این که میدونمم دوره راهمم
.....
چیزی که یه عمر واسه اش جنگیدم
اما حالا که نزدیکه آتش بس میدم
.....
آخه ما هیچی نیستم و این لطف خداست
ولی همین هیچی آرزوی خیلی هاست
.....

من خوراک روزای سختم
که تهش میرسن به شبای بدتر
و من خوراکمه زمین بخورم
تا پاشم و واسم و دوباره از سر
من اینقدر تو منجلاب زندگی غرقم
که نمیدونم چند وقت زندگی کردم
فقط میدونم از دنیا باید بکشم
چون این همه راه نیومد پا پس بکشم
من عادت کردم به جنگیدن
...
 یه مرد اونه که ترس و ول کنه
ولی حق بده که بتونه درد و دل کنه



Zeytoon fruit
۱۵ مرداد ۹۷ ، ۲۱:۳۱

این متن رو قبلا پیشا یه جا خونده بودم الان دقیق یادم نیست کجا بود:|

*

ﻣﺎﺩﺭم اﮔﺮ دختری ﺭﺍ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﺑﺎﻣﻦ ﺑﻪ دوچرخه ﺳﻮﺍﺭﯼ،ﮐﻨﺴﺮﺕ ﺭﻓﺘﻦ،ﻓﯿﻠﻢ ﺩﯾﺪﻥ، ﺷﻌﺮ ﻭ ﮐﺘﺎﺏ ﺧﻮﺍﻧﺪﻥ، کافه ﺭﻓﺘﻦ ﻭ ﺷﺐ ﮔﺮﺩﯼ ﻫﺎﯼ ﺑﯽ ﻫﻮا، سفرهای ﺑﯽ ﻫﻮﺍ ﻭ ﺳﺮﺑﻪ ﺳﺮﻫﻢ ﮔﺬﺍﺷﺘﻦ ﻭ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺑﺎﺯﯼ ﻫﺎﯾﯽ ﺍﺯﺍﯾﻦ ﺩﺳﺖ ﺯﺩ ﻭ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺑﻪ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﻮﺩﻧﻤﺎﻥ ایمان ﺩﺍﺷﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺯﻣﯿﻦ ﻭ ﺯﻣﺎﻥ ﻭ ﻫﺮ ﭘﺸﻪ ﯼ ماده ای ﮐﻪ ﺍﺯﺩﻭﺭو ﺑﺮﻡ ﺭﺩ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﮔﯿﺮ ندﺍﺩ ﻭ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺍﺣﺴﺎﺱ "ﺭﻓﯿﻖ" ﺑﻮﺩﻥ داﺩ ﻭ ﻧﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺍﺣﺴﺎﺱ "مرد" ﺑﻮﺩﻥ طﻮﺭﯼ ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﻪ ﺭﻓﺎﻗﺖ ﻭ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﻣﺎﻥ ﺣﺴﻮﺩﯼ ﺷﺎﻥ ﺷﺪ , ﺁﻥ ﻭﻗﺖ ﺷﺎﯾﺪ ﯾﮏ ﻓﮑﺮﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﺳﯿﺪﻧﺖ ﺑﻪ ﺁﺭﺯﻭﯾﺖ ﮐﺮﺩﻡ! ﮐﻪ ﺑﺎﻋﻠﻢ ﺑﻪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺍﯾﻦجا زمین ﺍﺳﺖ، ﻭ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺳﻨﺪِ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﻮﺩﻥِ "ﻣﻦ" ، "ﺍﻭ" ﺑﺎﺷﺪ، ﺳﻨﺪِ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﻮﺩﻥ ﺩﻭﻃﺎﯾﻔﻪ ﻭ ﺣﺮﻑ ﻭ ﺣﺪﯾﺚ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ است احتمالا هرگز به آرزویت نخواهی رسید

*

روی این متن من حرف زیادی ندارم بعضی بخش هاش رو واقعا قبول دارم ولی بعضی بخش هاش برای اینکه توصیف کننده ی حس من باشه نیاز به تغییر و تکمیل داره
مثلا من واقعا دوست دارم خانمم رو من حساس باشه(گیر دادن یه چی دیگه هست قاطی نشه باهاش)

یا مثلا دوست دارم یهو مثلا تصمیم بگیریم بریم جمکران یا مشهد همین جوری یهویی

یا مثلا تو پیاده روی اربعین(البته ظاهرا فضاش واسه خانم ها میگن مناسب نیست) ولی اگه نشد حداقل کربلای دوتایی رو بریم

یا ....
پ.ن1:آدم هایی هم هستن که درسته رل ندارن ولی تعهد دارن

پ.ن2:خیلی بی انصافیه که من اینهمه کار کنم بعد اونوق هیجکی نباشه باهاش خستگی یه روز کاری رو از بین ببریم،اصن اوضاعیه دیکه به جایی رسیدم واسه اینکه تو شرکت بتونم دووم بیارم هنزفری به گوش با یه سری آهنگ تکراری که انقد پلی کردم حالم دیگه ازشون بهم می خوره ، کارام رو انجام میدم، همینقد تباه🙃

پ.ن3:در مورد آهنگ و کلا از اینجور چیزا که یه مدت ذهن رو مشغول میکنن تا آدم به یه چی دیگه فکر نکنه،(یه جور کنش مخدر گونه به ذهن میده) من حرف و نوشته زیاد خوندم و حتی خودم هم نوشته دارم ولی از اونجا که خودم الان راه بهتری واسه آرووم شدن ندارم و خودم به این مسئله عمل نمیکنم ، انتشار این مطلب رو "خر" میدونم،همین و تامام

Zeytoon fruit
۱۱ مرداد ۹۷ ، ۲۲:۳۵ ۳ نظر

دوس دارم بگم

من یکی از باگ های آفرینش‌م و خدا یه چیز دیگه قصد داشت خلق کنه

ولی از اونجا که می‌ریزید رو سرم که کفر نگو و از این جور چیزا

نمی‌گم!

و به این مسئله که

هنوز هم معتقدم اینکه من توسط خدا آفریده شدم چیزی از ارزش های خدا کم نمی‌کنه

بسنده می‌کنم

Zeytoon fruit
۱۰ مرداد ۹۷ ، ۱۷:۴۷

حا میم نون آیه های جنون:

قسم به بغلای محکم از سر دلتنگی

قسم به زمانی که همه تو را ترک کردند و یاد ما کردی

قسم به زمانی که دل تو را می شکنند و تو جز خدا مرحمی نخواهی داشت

اینجا سرمایی نیست، دلتنگی تو من را به لرزه در آورده

قسم به آسمان دل ها ، هنگامی که بارانی می شود

گاهی در ذهنم آن قدر واقعیت داری که خیالم هوایت را بغل می کند

قسم به دل هایی که شکستند و صدایشان را کسی نشنید

قسم به رویاهایی که دفن می شوند و کسی به غیر از خودت و خدایت برای آن ها اشک نمی ریزد

قسم به زمانی که جاذبه ی زمین بر عکس می شود و تمام زمین روی دلت سنگینی می کند

.......

Zeytoon fruit
۳۱ تیر ۹۷ ، ۲۱:۱۴

گفته بودی بلدی حال مرا خوب کنی

حال ما خوب خراب است به آن دست نزن...

Zeytoon fruit
۳۰ تیر ۹۷ ، ۱۰:۵۹ ۳ نظر

همینجوریش یه شهر باهام بده

تو سمتِ من باش عذابم نده

بی تو کاشکی ساعت نره

که کلِ سال با تو واسم کمه...

(علیشمس)


Zeytoon fruit
۲۹ تیر ۹۷ ، ۲۰:۰۵

خیلیا بعد یه اتفاقایی نمردن،ولی مطمئنا دیگه زندگی نکردن....

Zeytoon fruit
۲۷ تیر ۹۷ ، ۲۲:۰۹
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
Zeytoon fruit
۲۶ تیر ۹۷ ، ۲۱:۳۹

حالا اگه نوشته بودم‌؛ دلم یه سفر میخواد سوریه صدای صوت بمب نوای اشهد و تمام... همه میومدن زیرش مینوشتن آمین و منم میخوام و...و .... آرزوی مرگ با هم چه فرقی داره؟!؟ واقعا تفاوتش چیه؟!؟مرگ مرگه چه صدای آژیر آمبولانس باشه چه صدای صوت بمب و ... ،دومیش فقط به قول حضرت آقا "مرگ تاجرانه" هست.

تا چند ماه پیش دوستام و بقیه ، هر کی می گفتن چقدر نور بالا شدی،چقد بهت شهادت میاد و یا مثلا به زور می خواستن من رو بفرستن جلو به عنوان امام جماعت نماز بخونم که به قول خودشون بعدتر ها بگن ما پشت شهید نماز خوندیم(چرت و پرت میگنا قبلاها هم آن چنان اکی نبودم) می گفتم به جای آرزوی شهادت واسه من دعا کنید تا اون موقع که هستم انرژی داشته باشم و گره هایی که می تونم از مملکت یا زندگی بقیه و ... هست و توانایی بازکردنش رو خدا بهم داده قوی تر و زودتر باز کنم

ولی حالا واقعا خسته ام ، الان که دیگه با یه احتمال بالاییی ی تونم بگم دیگه لیاقت شهادت رو ندارم و هیچ برنامه ی بلند مدتی هم واسه زندگی تو آینده و آینده ها ندارم و به خاطر اتفاق ها و بهم خوردن برنامه هام و ... دیگه نمی خوام از این به بعد برنامه ی مدونی(تدوین شده) داشته باشم، نباید از خدا بخوام حالا که دیگه از این دنیاش سیر شدم از زندگی زودتر خارج بشم؟؟؟ تناقض تا کجا عاخه؟

Zeytoon fruit
۲۱ تیر ۹۷ ، ۱۸:۳۶